. . .
--> آقای کا

آقای کا


 
   Friday, January 31, 2003  

BILAN DU MONDE

روزنامه لوموند هر ساله ارزيابي ي از وضعيت سياسي و اقتصادي تمامي كشورها را در سالنامه اي با عنوان “ بيلان جهان “ منتشر ميكند. و مثل هر سال، امسال در مورد ايران در بخش كشورهاي خاورميانه به زبان آمار چنين مي خوانيم :
جمعيت : ايران 64.7 ميليون ــ بحرين با 0.7 كمترين و مصر با 65.2 بيشترين جمعيت را دارا هستند.
تراكم جمعيت : ايران با 40 نفر در هر كيلومتر مربع ــ عربستان با 10 نفر كمترين و بحرين با 1035 نفر بيشترين تراكم را دارند
درآمد ساليانه : ايران با 112.9 ميللارد دلار ــ بحرين با 6.2 كمترين و عربستان با 149.9 ميليارد دلار بيشترين حجم در آمد را دارا هستند. لازم به تذكر است كه امريكا با 9900.7 ميليارد دلار بيشترين درآمد در جهان را داراست.
درآمد سرانه : ايران با 1750 دلار در سال براي هر نفر ــ يمن با 460 دلار كمترين و كويت با 18030 دلار بيشترين درآمد سرانه را دارا هستند. امريكا با 34870 دلار براي هر نفر و فرانسه با 22690 دلار براي هر نفر است.
تعداد فرزند : ايران با 2.6 بچه براي هر زن ــ‌ لبنان با 2.5 بچه و يمن با 7.2 بچه براي هر زن كمترين و بيشترين در خاورميانه هستند.
ميانگين سن : ايران با 70 سال ــ يمن و عراق با 59 سال و اسراييل با 78 سال قرار دارند.
مصرف انرژي : ايران با 1651 كيلو گرم مصرف انرژي از مواد نقتي ــ يمن با 184 و قطر با 28262 كيلو كمترين و بيشترين هستند.





   [ posted  @ 31.1.03 ] [ ]



   Thursday, January 30, 2003  

گربه شد عابد و مسلمانا !!

جناح راست که بيش از ۸۰ درصد قدرت سياسی جمهوری اسلامی را در اختيار دارد دررقابت ها ‏وکشمکش ها ی سخت درونی غرق شده است. چنان که به جرات می توان گفت اين جناح نه فقط از ‏حداقل انسجام لازم برای ادامه حکومت برخوردار نيست بلکه رهبران آن نيزهيچ نقشه واستراتژی ‏روشنی برای روزها وماههای آينده ندارند. واينک مدتها است که توکلت علی الله و روز به روز ‏حرکت می کنند. شواهد نشان می دهند که کشمکش های درونی و درنتيجه آن فرسايش جناح راست ‏درحال شتاب گرفتن است.‏
مطلبي ست كه در ميهن سايت آقاي كشتگر خوانده ميشود، خب هيچ اشكالي توش نيست و تحليل درستي از راست درون حكومت بدست ميدهد، امروز خيلي ها اين نظر را دارند و بع در نتيجه گيري مي فرمايند:
.
بحران عميق جمهوری اسلامی و شتاب تحولات در منطقه برای اپوزيسيون نيز شرايط استثنايی و ‏ويژه ای فراهم کرده است. اما مشکل اپوزيسيون نيز پراکندگی و بی برنامگی ابدی آن است. اگر ‏اپوزيسيون می توانست به سرعت بر تفرقه خود فائق آيد و همه جمهوريخواهان از چپ تا مليون و ‏نو انديشان دينی را بر سر مساله آزادی های سياسی و استقرار مردم سالاری هماهنگ کند، بخت ‏اين را پيدا می کرد که بر شرايط شکننده و متحول کنونی که فرصتی تاريخی پديد آورده تاثيراتی ‏تاريخی بر جای گذارد.‏

.
باز هم درست فرمايش دارند !! خب ميگيد پس دردت چيه ؟؟
سوال : چي شده كه آقاي كشتگر جبهه “رنگين“ خاتمي را كه ول كرده بود و دو دستي چسبيده بود به گنجي قهرمان، امروز مشكل اپوزيسيون رو دريافته!! و داره كم كم ميرسه به اينكه “ اپوزيسيون“ هم ميتونه خودشو هماهنگ كنه و ..... و فقط حالا يه رهبر كم داريم، پيدا كن پرتقال فروش را !!؟؟
ميگن گربه شد عابد و مسلمانا !!

   [ posted  @ 30.1.03 ] [ ]



   Monday, January 27, 2003  

لاشه گنديده ...
در نوشته قبلي صحبت از بني صدر كردم ، يادم رفت اضافه كنم كه برخي از تشكلها چرا لاشه گنديده ي خاطرات تلخ اين مرز و بوم را دوباره دارند بادميرنند!!
چندي قبل “ اتحاد براي دموكراسي“ در اتاق پالتالك ماهيانه خود از بني صدر دعوت كرده بود !!؟؟ براي چه ؟؟ هيچ توضيحي نيست! از اينكه اين دوستان انگار يادشان رفته موضع آقاي بني صدر در قبال كردستان و دانشگاه و... و نقش سركوب گرانه شخص ايشان در تمام وقايع آن دوره كه حالا اينها دارند تطهيرش ميكنند يا دنبال رفيق براي تشكيل جبهه ميگردنند!!
چرا خاتمي يا گنجي و يا... ؟ و چرا كه نه بني صدر!؟
و اين همان درك دنباله روانه ديگراني نيز از اين جنبش درب و داغان است كه به هر حال در جستجوي قهرمان هستند

   [ posted  @ 27.1.03 ] [ ]



   Friday, January 24, 2003  

به بهانه تولد خسرد گلسرخي ...
دعوت يكي از سابق دوستان مان بوديم از شخصيتهاي سابق سياسي و “ملي“ اصلاح طلب جديد !! سر ميز شام به بهانه حضور يك دوست نويسنده، صحبت شعر و ادبيات در گرفت تا رسيد به هنر در عرصه مبارزه انقلابي، نقش ادبيات مبارز و نقش هنرمند متعهد و ... بديهي ست كه در اين راستا صحبت از سلطانپور....و گلسرخي به ميان آيد. و نقش اين از جان مايه گذاشته هاي دوره نااميدي هاي بعد از آن سالهاي سياه، صحبت بسيار شد از نسل جزني ها، احمدزاده ها و... گلسرخي.
شحص شخيص و فخير( اونايي كه به خودشون خيلي مفت خرند !!؟؟) دوست ميزبان مان بي هيچ تعارفي فرمايش نمودند كه: نگاه كنيد به اين اشكوري، گنجي و ... كه در چه دوره خفقان و سياهي دست به مبارزه و ضديت با جمهوري اسلامي زدند و امروز اينها قهرمانان واقعي مردم هستند نه امثال گاسرخي كه فقط در خاطره ها ... !!؟؟
سكوت تلخي بر مجموعه آدمها، ميز شام رنگين و فضاي اتاق سايه انداخت. دوست هنرمند مان بي هيچ كلام و هيچ گوشه نگاهي، به آرامي از جا برخواست كت و كلاه خودش را برداشت و با طمانينگي هر چه تمام از در خارج شد ...
حس تلخ و نا مطبوعي تمام وجودم را در بر گرفته بود، حس ترس، حس دلمردگي، حس بزدلي. حس ميكردم صورتم سرخ و آتشين ست وپاهايم، بي حس بودند و تنم، به صندلي چسبيده بود. شايد در حالتي عادي به رفتن نمي انديشيدم اما با ترك با شهامت دوستم خودم را زبون حس كردم و اين حسي بود كه يكبار ديگر هم به سراغم آمده بود، و آن مراسم يادبودي بود كه در تجليل از داريوش و پروانه فروهر در پاريس گذاشته بودند و من بي خبر مثل خيلي هاي ديگر، بيكباره ديديم كه بني صدر (از يادم نميرود نطق معروفش خطاب به ارتش و سپاه در رابطه با كردستان، كه “چكمه هاي خود را از پاي در نياوريد تا ضد انقلاب ... “ ) بعنوان سخنران رفت بالا و شروع كرد به سخنراني !! حس بدي ست، حس تلخ بي حركت ماندن و از دست دادن قدرت بر پا خواستن ... !!

   [ posted  @ 24.1.03 ] [ ]



   Wednesday, January 22, 2003  

سايه ي ... كافكايي!!
.
من فقط براي سايه خودم مينويسم
كه جلو چراغ بديوار افتاده است،
بايد خودم را بهش معرفي بكنم.

.
ص.ه

   [ posted  @ 22.1.03 ] [ ]


 

ديگر خيلي دير است...
بهش گفتم، خيلي ممنون كه گل آوردي اما من از لاله بدم مياد،
بهش ميگم، اين هيلي قشنگه، اما ميدوني كه من از پيرهن سياه بدم مياد،
بهش گفته بودم كه ديگه از آهنگ آذري غمگين بدم مياد، كه منو بياد بوي نم آشپزخونه مون ميندازه، وقتي كه مامان آهنگهاي آذري رو از راديو باكو گوش ميكرد، اما بازم اون نواي زيباي آكورديون اونور آب رو اين گذاشته روي ...بهش گفته بودم كه نميتونم آهنگ كردي ، گوش كنم، وقتي كه منو بياد پيشمرگه هاي ستاد ميندازه، كه منو بياد اون عرقي كه زير مهمانسراي سنندج چهار تايي انداختيم بالا ميندازه، اين آهنگ لعنتي منو بياد پيروز ميندازه... لعنتي خاموشش كن !
براش ميخونم... سن اعتياد از چهل اومده به ده سال! ...آب تهران با فاضلاب ... قاطي ميشه!... بازم روزنامه ...توقيف شده... بازم ميخونم ، بازم ميخونم و بازم ميخونم!
چرا امشب مثل هر شب ديگه اي توي اين دنياي بزرگ وب نويسا براي نمونه حتي يه آدم شاد نميبينم، همه تلخ ن همه لباس سياه تنشونه! همه سگرمه هاشون تو همه، همه دلخورن، همه فحش ميدن، همه بهم ديگه لاله ميدن!
خيلي مضحكه توي 22 سالگي سرطان گرفته، آره از ده سالگي ميشناسمش، وقتي بچه بچه بود! در ضمن پدر داويد همسايه سمت راستي مون ديشب مرد، وقتي صبح زود از خونه زدم بيرون مادرش، مونيك اينو بهم گفت ...!
ميدونيد كجا شادي ميفروشن، ميدونيد كجا ميشه خريدش، بازار سياه هم باشه اشكالي نداره،
دير وقته اما ميخوام پيرهن قرمز مو بپوشم و ياس خشكيده رو بزارم جلوم با اين كنياك تلخ و بخونم...
....ديگه حالي به آدم ميمونه، نه والا ، احوالي به آدم ميونه نه والا...
....ديگه حالي به آدم ميمونه، نه والا !

   [ posted  @ 22.1.03 ] [ ]



   Saturday, January 18, 2003  

لبخند پيروزي از آن تاريخ است
يكي از سياهترين طنزهاي قرن بيستم اين است كه ثابت شد سوسياليسم در جايي كه بيشتر ضرورت داست، كمتر امكان پذير بود. براي رفتن به سوي سوسياليسم، به منابع مادي نياز داريد، سنت هاي دموكراتيك، همسايه هاي هميار، جامعه ي مدني اي شكوفا، توده اي تربيت، و اين درست همان مواد نيرو بخشي بود كه استعمار از وابستگان پيشا مدرن و فقرزده خود دريغ داشته بود. در نتيجه،‌ طنزي تلخ، طنز تلخ ديگري به بار آورد:
كوشش براي ساختمان سوسياليسم در چنين شرايط اسفباري يك راست به استالينيسم منجر شد و فراخوان به آزادي، يكسره به ضد هولناكش بدل گشت.
قرن كنوني اما انگار ار هر جهت در معرض سلطه ي گونه ي ديگري از طنز تلج است سرمايه داري، در حالي به هزاره ي تازه خوش آمد گفت كه با دستي “ثروت ملل“ را به رخ مي كشيد و پايش را پيروزمندانه بر لاشه ي حريف سوسياليستش مي نشاند. با اين حال هنوز چيزي از آغاز قرن نگذشته، به طرز مشكوكي نمايان شد كه اين پيروزي به بهايي بس گزاف به كف آمده است. در واقع ممكن است به زودي ببينيم كه دنياي سرمايه داري به پروژه سوسياليستي ي كه چنان كار آن را از هم پاشاند. با نگاهي حسرت آميز بنگرد.
سوسياليسم، گذشته از هر چيز بر آن است كه از طبقات دارا سلب مالكيت كند، نه اين كه آنها را نابود كند. سلاح هايش اعتصاب هاي عمومي و مبارزه ي توده اي است، نه انتراكس و بمب هاي كثيف هسته اي. هدفش اين است كه مردم در وفور نعمت بزييند، نه اين كه قوت لايموتشان را در ميان زباله كوير شهر هاي زخم خورده از جنگ، بجويند.
................
چند سال پيش، در باره ي “ پايان تاريخ “ گرد و خاك زيادي به پا شد. آن چه اين عبارت مطنطن منظور نظر داشت اين بود كه چون سرمايه داري تنها بازي شهر شده، دوران كشمكشهاي چشمگير سياسي هم، مثل “ دوراني كه“ خط ريش “مد روز بود“، به سر رسيده. اين “حرف“ هم بلاهت آميز است و هم نادرست. اما نكته اين نيست. بسي پيشتر از 11 سپتامبر هم آن را مي دانستيم. نكته اين است كه اينك شواهد تكان دهنده اي در دست داريم كه پايان تاريخ سرانجام شايد به پايان تاريخ مفهومي ببخشد كه كمتر ما بعد طبيعي باشد. اين واقعيت كه اكنون سرمايه داري حريف جدي ي در صحنه ي سياسي رسمي ندارد، دقيقا همان چيزي ست كه موجب بي زاري غير رسمي شده كه ميتواند حفره ي عظيمي وجود آورد از جمله از نوع هسته اي.
سوسياليسم براي كساني كه بيشترين زيان را از آن ميبينند، چه بسا تهديدي تاريك به نظر ميرسد، اما دستكم اين است كه مرامي عرفي ست(سكولار)، ذهنيتي تاريخي دارد و به كلي مدرن است، فرزند حرامزاده ي روشنگري ي ليبرال است. نسبت به تروريسم سياسي تحقيري دارد با ريشه هاي عميق!
.......
خلاصه شده نوشته اي بود از تري ايگلتون در روزنامه گاردين لندن 18 مه 2002 .

   [ posted  @ 18.1.03 ] [ ]



   Thursday, January 16, 2003  

che
.
در گشت روزانه ام درون وبشهر در نظرخواهي ليلاي ليلي اين را خواندم:
.
... هي چگوارا ميايد هي صمد ميرود ... هر چه فکر ميکنم ارتباط چگوارا و صمد را نميفهمم ... ولي حس دردناکي دارم ... نميدانم شايد اين بانر سايتش باشد ... اما من صمد را تنها با اولدوز ميشناسم نه کس ديگر ... صمد را با عروسک اولدوز ميشناسم که مادرم با لهجه شيرينش در کودکي برايم ميخواند ... اما وجود چگوارا کنار او را نميفهمم ... ميداني چگوارا را کرده اند يکي از همان شومن هايي که سال هاست در بيلبورد ها و تلويزيون ميبينيم ... شعارشان اين شده که ما هستيم چون چگوارا بوده ...
.
چه (چه گوارا )روي ديوار ها، چه روي زير پيراهن، چه روي شلوار، چه روي جلد كتابا و دفتراي بچه محصلا، چه روي ديوار سفيد و لخت اتاق يه كارگر، چه روي نوك قله دماوند، چه روي نوك قله هيماليا، چه در فيلم مستند، چه در موزيك رقص، چه در ...،چه كرد چه در سياه جنگلهاي امريكاي خشم، چه كرد چه در شور خشم مردم در كوبا، چه كرد چه به راستي، چه كرد كه تصويرش بعنوان عصيان يك نسل شناخته ميشود، كه بعنوان طغيان، كه در راه پيمايي ها، كه در تظاهرات، كه در اعتصابات، كه هر جاي ديگري كه ميخواهي فرياد زني، كه ميخواهي بگويي ناراضي هستي، كه شايد زنجير را پاره كني، چرا كلاه ستاره دارش سمبل طغيان، خشم، عصيان و شور انقلابي ست، چرا؟؟
چه كرد چه كه تبديل به استوره اي نه در كوبا، نه در امريكا...،بلك در جهان شده ست! عليرغم استفاده بلندگوهاي بورژوازي براي سوار شدن بر موج “استوره و سمبل“ وتبديل “ سمبل“ به يك آرم و نشان فراورده هاي تبليغاتي، شروع نمودند به توليد موزيك و شوهاي تلويزيوني از چه گوارا...موجي كه امروز به پايان رسيد، موجي كه در نهايت مهر تاييدي بود به استوره بودنش!
قضاوتي در فرم، بجاي شناخت در جواب به سوالي كه ميتوانست طرح گردد!!

   [ posted  @ 16.1.03 ] [ ]



   Saturday, January 11, 2003  

شعر،
در جستجوي هويتي از دست رفته.....شايد!

.
يكي نبود، يكي بود، جونم براتون بگه، در زمانهاي دور كه سن اين جوجه ليبرالهاي تازه كار(شوخيه به مولا! ) بهش قد نميده! ما تازه اومده بوديم به خاك پناهنده پرور فرنگستان، تازه اونم دوران سركردگي راستهاي اروپا ! چپهاي اوركت پوش تسبيح شاه مقصود به دست، با ديوان حافظ در جيب، با كوله باري از رنج و اضطراب، و نفس راحتي سر آخر!
بهر حال وقتي كمي جا افتاديم و همچين كمي زبان ياد گرفتيم، افتاديم در جستجوي ادبيات فرانسه، و بالاخص شعراين مرز و بوم. اما چيزي پيدا نكرديم هر چه گشتيم! بعد فهميديم كه شعر دراينجا خيلي خوب و بگونه اي زيبا وجود دارد، اما نه آنطور كه ما انتطار داريم!
و در انتظار چه بودم؟ شعر بعنوان ماده مصرفي زندگي روزانه در گذر زندگي، شعر بعنوان ابزار كار بعضي ها ، شعر در وزن دادن به بي وزني هاي روزمرگي، شعر ...“ چيزي كه قابل ترجمه نباشد“ و يا ... “ شعر حادثه اي است كه در زبان روي ميدهد “ (ش.ك)
بي هيچ اغراقي ميتوان گفت كه شعر بعنوان ابزاري در محاوره روزمره فقط در ايران ست كه وجود دارد. هيچ كشوري يافت نميشود كه مردمش از شعر در گفتگوي روزانه خود به اينگونه استفاده نمايند.
اي كه درون جان من تلقين شعرم مي كني
گر تن زنم خامش كنم ترسم كه فرمان بشكنم

تمام اين مقدمه براي اين بود كه مصرف شعر در وبلاگهاي وطني رو بگم.(جونم در اومد) به جرات ميتوانم بگويم كه در اكثر وب هاي بچه هاي ايراني حداقل يكبار از شعر استفاده شده ست، بگذريم از وب هاي تخصصي در اين زمينه و وبلاگهايي كه يك روز در ميان يه شعري چاشني صفحه ش ميكند. به عبارتي ديگر وقتي هيچ چيزي براي گفتن نيست، از شعر بعنوان يك وسيله تماس با ديگران و شايد براي پر كردن صفحه، استفاده ميكنند.
اما دليل اين چند خط، بررسي شعر در دنياي وبلاگها نمي باشد، كه نگارنده خود را در اين چهارچوب نگاه نميكند، بلك مشاهده پديده ايست در وبلاگشهركه بهتر است در موردش حرفي زده شود. استفاده نا مناسباز شعر، يا بهتر ست گفته شود جلوگيري از تقلب در شعر . چون چندي قبل در وبگردي هميشگي در وبشهر به شعري آشنا (در نگاه اول )برخوردم كه نويسنده سعي داشت بگويد شعر از اوست، بعد از چندين و چند بار خواندن سايه و محتواي ابيات يكي از معاصرين شعر فارسي را در آن ديدم!؟
چيزي كه در ايران رعايت نميشود حق و حقوق ست، حق قلم، حق تاليف، حق اثر هنري ... به طور مثال ببينيد به روزگار كپي رايت چه مي آورند، تمام نرم افزارها در ايران پيدا ميشود به قيمتي نازل و...بگذريم كه جاي صحبت جاگانه اي را ميطلبد كه مضمون آن احترام به حقوق ديگران نام دارد!
برگردم به صحبت خودم روي تقلب در شعر، صحبت من بيشتر رعايت روش برخورد در دنياي وبلاگ ست، يعني فضاي نيمچه دموكراتيكي كه در اين عرصه وچود دارد كه آدمها آزادانه درش ميتوانند با هم گپ بزنند كه ميتوانند آزادانه اظهار وجود بكنند كه نظراتشون را بيان كنند، پس در سلامت فضاي ايجاد شده كوشا و آلوده اش نكنيم! همين!
و با توجه به بعضي از موارد برخورد وب نويسها كه دعواي دزدان دريايي را تباعي ميكند! وفضاي افشاگري كودكانه اي كه به راه افتاده ست، همين بس است!؟

   [ posted  @ 11.1.03 ] [ ]



   Thursday, January 09, 2003  

.شايد......
شايد جهان همين توپ قرمز است
كه از دستان كودك
فرو مي افتد و
گل ها را در باغچه مي شكند.

......................................................
.زيبا كرباسي

   [ posted  @ 9.1.03 ] [ ]



   Monday, January 06, 2003  

با كلاه كپي و شال گردن قهوه اي روشن، لبخندش خيلي مردانه تر به نظرم اومد، با فرياد شادي مهدي تازه متوجه شدم كه مي شناسدش، اولين ديداري كه بعد از سالها دوري بين اونا بود. بهم معرفيش كرد، تيپ سر زنده اي به نظرم اومد، ظاهرن مدتي ايتاليا و بعد در آلمان مثلا مشغول تحصيل بوده،معماري يا ...نمي دانم؟ چه اهميتي دارد حالا كه در چه رشته اي داشته چي ميخونده!
دو هقته اي از انقلاب مي گذشت، و ما توي محوطه دانشگاه قدم ميزديم، هنوز خيلي از بحث ها عقب بوديم صحبت ما هنوز روي مشي احمدزاده - جزني بود و او فقط خنديد، يواشكي به مهدي گفتم، خارج كشوريه؟ سرشو به تاييد تكون داد. بعد ها فهميدم كه از كنفدراسيوني هاي فعال بحش اروپا بوده. دوست ديگرمون بيژن كه تازه از خارج برگشته و از كنقدراسيوني هاي امريكا بود با ديدن اعلاميه هاي آرم فدايي،چهره ش بشدت قرمز شده بود و در جواب به پرسش ما ، شعار “ پيش به سوي ايجاد حزب كمونيست ايران“ كه با مهر دستي و رنگ آبي بصورت كج روي اعلاميه ها زده شده بود، را نشانمان داد، و با گيجي ما توضيح داد كه شعار فدايي ها “ پيش به سوي تشكيل حزب طبقه كارگر “ درست است.و او فقط خنديد!
يكبار ديگر ديدمش، با كلاه كپي لنيني اش و تبسمي هميشگي اش بهمراه ساكي سنگين بر دوش. صحبت از انشعاب بود، نگراني در صدايش موج ميزد.
باز هم ديدمش و بارها ، اما هر بار پير تر و پير تر،
شكسته تر و شكسته تر ، بارها و بارها ديدمش، و هر بار صحبت از انشعاب و انشعاب و باز هم....انشعاب!!
اما با كج روي هاي انروزها ديگر نديدمش ولي ميدانستم كه با همراهاني ديگر راه فدايي را براه انداخته اند . و ديگر هيچ !؟
مثل هميشه خبر تلخ بود، تلخي خبر برايم بيشتر ميشد زمانيكه به ياد كلاه كپي و تبسم هميشگي اش مي افتادم و اعلاميه هاي مهر زده....سر قرار دستگير شده بود. با به ياد آوردنش شرمي است كه به جانم ميزند، بهش ميگفتم كنفدراسيوني خارج كشوري!؟
..... در بهار ده سال پيش پاشا زير فشار شكنجه دژخيمان فقط يادش را برايم باقي گذاشت! درست ده سال پيش!
..... پاشا با كلاه كپي، شال گردن فهوه اي روشن، ساك هميشه سنگين، تبسمي بر لب، مهر آبي رنگي كه امروز برايم هيچ معنايي در بر ندارد!!

   [ posted  @ 6.1.03 ] [ ]


 

اين آقاي حميد رضا رحيمي رو تازه كشفش كردم، از تازه گي و بكر بودن اين شعرش خوشمان آمد:
.
ضد حمله
.
معماري مدرن حنجره
تكنولوژي پيشرفته ي عاطفه
ابعاد ناطق سكوت
آسمان خراش هاي تنهايي
پير چشمي شعر
و طرح تبديل زباله
به لبخند،
و من اسب
من درخت
من پرنده
كه در اين جهان اندك ، مي خواهيم
شيهه اي بلند و سبز را
به پرواز در آوريم....

   [ posted  @ 6.1.03 ] [ ]



   Wednesday, January 01, 2003  

سال نو مبارك !
تبريك براي تمام اونايي كه روز شمار رسمي شون سال 2003 حساب ميشه ! و تقويم شو روي ديفال آشپزخونه شون آويزون ميكنن!
آدم جونش بالا مياد اين تبريك رو به زبون بياره، تا متهم نشه به انواع اتهاماتي كه ناسيوناليستهاي ميهني به آدم ميبندند؟
ما كه به هر حال مجبوريم با اين مجموعه زندگي كنيم،‌ اما اگه از صميم دل بگم، راستش از نوروز فقط خاطره اش برام مونده . سفره هفت سين، سبزه سبز كردن و انواع ديگر مراسم سال نو خودمون رو برگزار ميكنم، اما واقعيتن توش نيستم و حسش نميكنم، توي روزمره گي هام نه مراسمش نه سالش هيچ نقشي نداره، دليلش روشنه؟ حسش نميكني چون مردم دور و ورت به روال عادي دارن رندگي ميكنن، و تو به همراشون! اما حالا اينجا يه پارچه شور و هيجانه، همه جا چراغاني، همه دنبال خوردني و پوشيدني و نوشيدني و.....هستند فضا همان فضاي نوروز خودمونه . تو نميتوني بي تاثير از محيط باشي! اما نوروز رو دوسش دارم و برام محترمه، همين!
پس آرزوي سالي انباشته از صلح، شادي، مهر ،يه رنگي، موفقيت براي همه ...........و از همه مهمتر سال آزادي پيروزي مردمم باشد، يعني پيروزي بر جهالت و كوردلي حاكم در ميهنم.
.
و پيروزي تمامي نيروهاي دموكرات دنيا برخبايث الشره !!؟؟به اميد آن روز.

   [ posted  @ 1.1.03 ] [ ]


::حافظه اصلی::

LINK

">LINK

">LINK
LINK

::آرشيو::


12/01/2002 - 01/01/2003 01/01/2003 - 02/01/2003 02/01/2003 - 03/01/2003 03/01/2003 - 04/01/2003 04/01/2003 - 05/01/2003 05/01/2003 - 06/01/2003 06/01/2003 - 07/01/2003 07/01/2003 - 08/01/2003 08/01/2003 - 09/01/2003 09/01/2003 - 10/01/2003 10/01/2003 - 11/01/2003 01/01/2004 - 02/01/2004 02/01/2004 - 03/01/2004 03/01/2004 - 04/01/2004 01/01/2005 - 02/01/2005

::همسایه ها::


LINK
LINK
LINK
LINK

::ممنون از::


[b] - go to www.blogger.com

::طراه قالب از::